بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

داستان کوتاه دُچار | نگار 1373 کاربر انجمن رمان 98

شروع موضوع توسط نگار 1373 ‏13/8/19 در انجمن داستان‌های کوتاه درحال ویرایش

  1. نگار 1373

    نگار 1373 ناظر آزمایشی + طراح + نویسنده افتخاری کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/19
    ارسال ها:
    224
    تشکر شده:
    1,214
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    مهندس معمار
    محل سکونت:
    همدان
    تنها دو ساعت تا صبح و طلوع خورشید باقی مانده بود؛ کامپیوتر مسیر پیاده روی را دو کیلومتر اعلام می‌کرد و هیچ اثری مبنی بر جواب دادن برای ارسال نیروی کمکی وجود نداشت. شارلوت هم اطمینان یافت که ارتباطشان با مرکز قطع شده و تلاشش هم برای برقراری با مرکز بی فایده بود.
    دست راست ریچارد را دور گردنش انداخته بود و با دست راست خودش، کمان صلیبی مسلحش را حمل می‌کرد تا در صورت بروز خطر، بتواند از خودش و او محافظت کند. به خاطر گم کردن کوله‌ی وسایلشان، هیچ آب و غذا و وسیله‌ای برای درمان خودشان نداشتند. خودش درد می کشید، خسته و تشنه بود و ریچارد، به شدت ضعف کرده و خونریزی داخلی داشت. به سختی پا به پای شارلوت راه می‌رفت و اگر حرف‌های امیدبخش شارلوت نبود، امکان داشت که خودش را از بین ببرد.
    بعد از یک ساعت پیاده روی با ترس و وحشت، هنوز به هیچ روستا یا جایی که انسان در آن جا دیده شود، نرسیده بودند. شارلوت با خودش فکر می‌کرد که انگار قرار نیست این حجم از درختان و گیاهان جنگل، تمامی داشته باشند و فقط می‌خواست که خودش و همکارش را از پیش منطقه‎ی آلوده دور کند تا شاید دوباره با ان.تی.سی ها درگیر نشوند.
    هنوز نمی‌دانست که با چه مدل‌هایی از آن‌ها مواجه شده بودند و این که آیا باز هم از آن‌ها وجود داشت، برایش سوال شده بود. نگاه کوتاهی به ریچارد انداخت که نفس‌هایش منقطع و سریع شده بودند و زیر لب به او گفت:
    -طاقت بیار، بالاخره نجات پیدا می‌کنیم...
    دوباره سرش را به طرف جلو چرخاند که صد متر جلوتر از خودشان، متوجه سایه‌ی یک انسان در بین درخت‌ها شد. ناباورانه و خوشحال تکانی به ریچارد داد و دستش را به آن سو نشانه رفت:
    -اون جا رو ببین! یه آدم!
    ریچارد دست از لنگان لنگان راه رفتن کشید و متوقف شد. با نگرانی گفت:
    -شاید آدم نباشه!
    -انقدر ناامید نباش، ما خیلی از محل حادثه دور شدیم، اون حتما یه بومیه.
    هنوز در حال جر و بحث با هم بودند و متوجه نمی‌شدند که آن سایه، دارد به طرفشان نزدیک می‌شود و در واقع ساکن نبوده. قبل از آن که شارلوت متوجه حضور او شود، خودش را به آن‌ها رساند و با قدرت و سرعت بسیار زیادی، خودش را به ریچارد کوباند.
    ریچارد به عقب پرتاب شد و شارلوت هم که تازه به خودش آمده بود، گامی به عقب برداشت و با کمانش، تیری به سمت قلب شخص سایه شکل پرتاب کرد. شخص از حرکت ایستاد، ولی هیچ صدایی از خودش تولید نکرد و سرش را پایین انداخت. شارلوت از آن فاصله می توانست ببیند که آن شخص، رنگ پوستش سیاه بوده و برای همین او را مثل یک سایه تصور می‌کرد. یک ان.تی.سی عجیب دیگر، مقابلشان ظاهر شده بود.
    کمانش را سریع با دستان لرزانش مسلح کرد و به ریچارد که روی زمین افتاده بود گفت:
    -بیچاره شدیم، اینم یکی از هموناس!
    دوباره قصد شلیک به او را داشت که چیزی از فاصله‌ی دور، مثل شلاق روی دستش فرود آمد و کمان را از دستانش بیرون کشید.
     
    DENIRA، فروغ ارکانی، The unborn و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. نگار 1373

    نگار 1373 ناظر آزمایشی + طراح + نویسنده افتخاری کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/19
    ارسال ها:
    224
    تشکر شده:
    1,214
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    مهندس معمار
    محل سکونت:
    همدان
    شارلوت غافلگیر شد و قبل از آن که کاری انجام بدهد، موجود با سرعتی شبیه سرعت باد خودش را به ریچارد رساند و با قدرت، مشتی نثار قفسه‌ی سینه ی ریچارد کرد. صدای فریاد دردناک ریچارد به هوا برخواست و شارلوت با عجله به دنبال اسلحه‌ی دیگری برای دفاع از خودشان گشت.
    تفنگش را از دست داده بود و کمانش را هم آن موجود به کناری پرتاب کرد که نمی‌توانست آن را پیدا کند. کارد ارتشی‌اش را از غلافش که به ران پایش بسته شده بود، بیرون کشید و از پشت سر به آن موجود حمله ور شد. با این که سر و صدایی ایجاد نکرد، ولی موجود، شارلوت را پشت سرش احساس کرد و قبل از این که آسیبی ببیند، مقابل چشمان شارلوت ناپدید گشت.
    این ناپدید شدن ناگهانی، باعث شد که شارلوت با شدت روی زمین شیرجه برود و کنار ریچارد، محکم به زمین برخورد کند. با خشم آه کشید و غر زد:
    -لعنت بهش!
    می‌خواست از جایش بلند شود که شنیدن صدای غرش چیزی از دور، او را سر جایش خشکاند. صدا، بی‌شباهت به صدای ملخ های هلیکوپتر وی بیست و دو نبود. با خوشحالی سرش را به طرف ریچارد چرخاند که همان نزدیکی افتاده بود و به سختی نفس می کشید. فهمید که او وضعیت خوبی ندارد و با وحشت به طرفش رفت:
    -ریچارد! ریچارد حالت خوبه؟!
    صدای آه عمیقش نشان از درد زیادش می‌داد و دیگر نمی توانست از جایش تکان بخورد. به سختی به حرف آمد:
    -شارلوت... گوش بده ببین چی می‌گم...
    دستش را آهسته بالا برد و دست شارلوت را که روی سینه‌اش قرار داشت گرفت. شارلوت داشت بی‌صدا گریه می‌کرد و تا موقعی که هلیکوپتر می‌آمد، هیچ راهی برای دفاع از او به نظرش نمی‌رسید. آن موجود به طور موقتی غیب شده بود، ولی شارلوت شک نداشت که به زودی دوباره پیدایش می‌شود. صدای ضعیف ریچارد را به سختی شنید که داشت می‌گفت:
    -اسم اصلی من، رابرته... رابرت هنکاک... این چیزی که بهت می‌دم، یه مدرکه... مدرکی که نشون می‌ده اسپارک قراره... قراره کارای خطرناکی انجام بده... و مدرکی که اگه نشونش بدی، نشون می‌ده که قرار بوده جونت به خطر بیفته...
    آه کشید و دوباره نفس گرفت. دست دیگرش را بالا گرفت و چیزی به اندازه‌ی یک چیپ کوچک را به طرف شارلوت گرفت:
    -این رو برای روز مبادا نگه داشته بودم... می خواستم سر فرصت رو بشه... صدای هلیکوپتر میاد... وقتی اومد سریع فرار کن، و این رو به مقامات بالا نشون بده...
    شارلوت با چشمان اشک آلود دستش را زیر کمر ریچارد که حالا اسم واقعیش را می‌دانست گذاشت و سعی کرد که او را بلند کند. با تحکم به او گفت:
    -هلیکوپتر داره میاد و جفتمون می‌ریم! کمکت می‌کنم...
    ریچارد خودش را از دست او رها کرد و با سماجت گفت:
    -نه، نمی‌تونی با من فرار کنی... من این جا می‌مونم تا حواس اون ان.تی.سی رو پرت کنم... برو، این یه دستوره!
     
    فروغ ارکانی، DENIRA، The unborn و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. نگار 1373

    نگار 1373 ناظر آزمایشی + طراح + نویسنده افتخاری کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/19
    ارسال ها:
    224
    تشکر شده:
    1,214
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    مهندس معمار
    محل سکونت:
    همدان
    دست شارلوت را گرفت و آن حافظه را درون مشت او گذاشت. دستش را بست و دوباره تکرار کرد:
    -این یه دستور از طرف مافوقته... حالا هم سریع از این جا دور شو.
    شارلوت با گریه سرش را به طرفین تکان داد و از جایش بلند نشد. صدای گام‎های محکمی که در اطرافش می‌شنید هم او را مجاب به رها کردن همکارش نمی‌کرد. ریچارد که متوجه شد دستورش عملی نمی‌شود، با صدای خشن تری شروع به تهدید کرد:
    -اگه نری خودم رو می‌کشم!
    شارلوت با غصه از جا برخواست و دستش را محکم تر مشت کرد. چشمان ریچارد را زیر نور ضعیف لباسش که دچار آسیب شده بود دید که غمگین اما محکم به نظر می‌رسید. سرش را تکان داد:
    -برو، من خودم رو نجات می‌دم...
    صدای هلیکوپتر نزدیک تر از قبل رسیده بود و شارلوت با شنیدن آن صدا، فکری به سرش رسید. بدون گفتن حرف دیگری، آخرین نگاهش را هم به ریچارد انداخت و با عجله و در حالی که تلاش می‌کرد تا سر و صدا نکند، از آن جا فاصله گرفت.
    دنبال محلی می‌گشت که حجم کمتری از درختان در آن جا روییده بود و حضور هلیکوپتر برای سوار کردنش، آسان می‌کرد. باید عجله به خرج می‌داد تا قبل از حضور آن موجود، خودش و همکارش را نجات بدهد.
    کامپیوتر روی بازویش را فعال کرد و با صدای زمزمه مانندی درخواست کرد:
    -ارتباط با خلبان رو فعال کن.
    کامپیوتر درخواستش را قبول کرد و بعد از چند ثانیه، صدای برایان را به وضوح شنید:
    -آلفا چهار، موقعیتت رو روی جی.پی.اس می‌بینم، ولی آلفا دو از تو فاصله داره. هر دو در یک موقعیت بایستید.
    شارلوت با گریه جواب داد:
    -آلفا دو نتونست بیاد! دستور داد که من فرار کنم، ولی من تنهاش نمی‌ذارم!
    سکوتی پشت خط پدید آمد و خلبان بعد از مکثی جواب داد:
    -حدود صد متر جلوتر بیا، اول تو رو نجات می‌دم.
    شارلوت نفس عمیقی کشید و تماس را قطع کرد. دوان دوان جلو رفت تا به منطقه‌ای که خلبان گفته بود برسد، اما قبل از رسیدن، چیزی مقابلش ظاهر شد و مقابل پایش مانعی پدید آورد. سکندری خورد اما نقش زمین نشد، با وحشت اطرافش را نگاه کرد که در سمت چپش، با موجود سایه مانند مواجه شد. با حضور شوم او، آب دهانش را قورت داد و فهمید که دیگر ریچاردی وجود ندارد تا نجاتش بدهد؛ بلکه خودش هم تا چند ثانیه‌ی دیگر برای همیشه آرزوی زنده ماندن را به گور می‌برد.
    فریادی زد و خواست که با لگد محکمی به سر آن موجود ضربه بزند، اما قبل از برخورد پای چپش به او، موجود مچ پایش را به سرعت گرفت و آن را تاب داد. شارلوت از شدت درد لبش را گاز گرفت و طعم شور خون را درون دهانش احساس کرد. پایش را به زحمت از دست او رها کرد و دوباره سعی کرد که به او ضربه بزند.
    هنوز جلو نرفته بود که صدای عجیبی را نزدیک گوشش شنید و اگر عکس العمل سریعی از خودش نشان نداده بود، تیر رها شده از کمان خودش که دست آن موجود افتاده بود، به سرش اصابت می‌کرد. وحشت زده کامپیوترش را فعال کرد و داد زد:
    -عجله کن خلبان، وضعیتم خیلی خطرناکه!
    کسی پاسخش را نداد، ولی او هم چنان باید مقاومت می‌کرد. صدای هلیکوپتر به نزدیک ترین وضع خودش رسیده بود و گرد و خاکی که از زمین به هوا برمی‌خواست، نشان دهنده‌ی حضورش بود، اما نمی‌دانست چرا کسی او را نجات نمی‌دهد.
     
    DENIRA، فروغ ارکانی، The unborn و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. نگار 1373

    نگار 1373 ناظر آزمایشی + طراح + نویسنده افتخاری کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/19
    ارسال ها:
    224
    تشکر شده:
    1,214
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    مهندس معمار
    محل سکونت:
    همدان
    موجود نزدیک‌تر آمده بود و شارلوت می‌توانست صورت عجیب او را به خوبی از آن فاصله ببیند. هیچ چشمی روی صورتش باقی نمانده بود و تنها دو حفره‌ی تو خالی، آثار باقی مانده اش بودند. می‌توانست لباس پاره پاره شده‌ای را روی تن او تشخیص بدهد، لباس مخصوص خلبان هواپیما که حالا می‌فهمید خلبان نسوخته و در عوض، تبدیل به یک ان.تی.سی مخوف شده بود.
    دیگر کار از کار گذشته بود و می‌دانست راه فراری ندارد و جنگیدن با این موجود خطرناک بیولوژیک کاملا بی‌فایده است. پای دردناکش را روی زمین گذاشت و آماده‌ی پذیرش خواسته‌ی سرنوشت شد، این که بمیرد یا نجات پیدا کند؛ هر چند با آن وضعیت مسخره، مطمئن بود که حالت اول اتفاق می‌افتد و او را راهی مسیری که همکارش طی کرده بود می‌کرد.
    چشمانش را بست تا ضربه‌ی آخر را نبیند و شاید درد کمتری احساس کند، ولی همان لحظه، صدای تیز چیزی برخواست و صدای افتادن چیز دیگری روی زمین، باعث شد که با احتیاط چشمانش را باز کند.
    دیگر چیزی مقابلش حضور نداشت، جز یک طناب ضخیم و معلق در هوا که آهسته در هوا پیچ و تاب می خورد. با عجله سرش را بالا گرفت و با دیدن هلیکوپتر در بالای سرش، احساس کرد که خدا فرشته‌ی نجاتی را به کمک او فرستاده. شخصی از آن بالا برایش دست تکان داد و فریاد زد:
    -نمی دونم اون یارو کی بود، ولی کشتمش. بیا بالا، زود باش!
    موهای بلندش که وزش هوای ناآرام، آن ها را روی صورتش پراکنده می کرد را ندید گرفت و با مهارت مشغول بالا رفتن از طناب مخصوص هلی برن شد. در کمتر از یک دقیقه، خودش را داخل هلیکوپتر رسانده بود و کمک خلبان، به او کمک کرد که روی نیمکت مخصوص آن جا بنشیند.
    شارلوت با حال افتضاحی مشغول اشک ریختن شده بود و مدام می‌گفت:
    -آلفا دو مرد، آلفا دو رو یکی از همون موجودای لعنتی کشت...
    خلبان بی‌توجه به حرف‌های او، هلیکوپتر را به طرف جایی که جی.پی.اس نشان می‌داد هدایت کرد تا از وضعیت قطعی آلفا دو باخبر شود. شارلوت نمی‌دانست که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و به حرف های کمک خلبان که می‌خواست او را آرام کند، گوش نمی‌داد و بی قراری می‌کرد.
    خلبان بعد از بررسی وضعیت، تماسی را با مرکز برقرار و حرف‌هایی را به رمز ارسال کرد. کمک خلبان به کاکپیت نگاهی انداخت و به شارلوت گفت:
    -نگران نباش، همه چی درست می‌شه.
    شارلوت مشتش را بالا گرفت و فریاد زد:
    -این که داخل دست منه، نشون می‎ده که هیچی سر جاش نبوده! قرار بود ما رو کشتن بدن! می‎فهمی چی می‎گم؟! قرار بود ما رو با یه عده موجود عجیب غریب لعنتی به کشتن بدن!
    کمک خلبان نگاه کوتاهی به چیزی که داخل مشت شارلوت می‎دید انداخت و در حالی که شوکر کوچکی را در دست چپش، که پشت سرش نگه داشته بود می‌فشرد، با لبخند شرورانه‌ای تکرار کرد:
    -همه چی درست می‌شه آلفا چهار...
    چند ثانیه بعد، صدای خشک الکتریسیته در فضا پیچید و صدای برخورد جسم سنگینی با زمین، سکوتی را ایجاد کرد. صدای مرد که داشت با بیسیمی صحبت می‎کرد، سکوت را شکست:
    -عملیات کد دو-چهار با موفقیت به اتمام رسید، تکرار می کنم، دو-چهار به اتمام رسید. ان.تی.سی ها در راه هستن...
    شخصی از پشت خط پاسخ داد:
    -خوبه، ترتیب جی.اسپارک هم داده شده. می تونید عملیات اصلی رو شروع کنید.
    مرد با لبخند کجی در گوشه‌ی لبش با خوشحالی گفت:
    -راجر.
    و خم شد تا حافظه‌ی کوچکی که در دستان آن جسم بیهوش قرار داشت را بردارد و آن را نابود کند. سرنگی از جیبش بیرون کشید و به محتویات قرمز رنگ داخل آن نگاه کرد؛ بعد هم با خونسردی آن را درون رگ گردن شارلوت فرو برد و پیستونش را تا انتها فشرد. از جا برخواست و مچ پای او را گرفت و کشان کشان تا نزدیکی محلی که مخصوص پرش از هلیکوپتر بود برد و بدون معطلی، بدن شارلوت را به صورت افقی در آن جا رها کرد. جسمش روی سطح شیبدار آن جا غلتید و غلتید تا این که به لبه‌ی آن جا رسید و وقتی به پایین سقوط کرد، درب محل پرش توسط کمک خلبان با فشردن دکمه‌ی قرمز آن جا بسته شد.
    کارش را که تمام کرد، با قدم های کوتاه و بدون عجله به طرف کاکپیت بازگشت تا خبر را به همکارش هم بدهد. دنیا خبر نداشت که در آن نقطه‌ی دورافتاده بر فراز جنگل‌های آمازون، چه اتفاقات هولناکی در حال رخ دادن بود.
    ***

    پایان
     
    DENIRA، فروغ ارکانی، The unborn و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
بارگذاری...

کاربرانی که از این موضوع بازدید کرده اند (تعداد: 7)