بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

☘✨نقدکده سینما✨☘

شروع موضوع توسط ★PARDIS★ ‏16/9/19 در انجمن ایرانی

برچسب‌ها:
  1. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    برترین ها - ایمان عبدلی: «مغزهای کوچک زنگ زده» در مورد سه برادر است؛ شکور و شاهین و شهروز، شکور(فرهاد اصلانی) برادر بزرگتر است و البته جای پدر منفعل خانواده را پر می‌کند او یک آشپزخانه (مواد مخدر) دارد. آن ها در حلبی آبادی زندگی می‌کنند. شکور بچه‌های بی‌خانمان را می‌خرد و پرورش می‌دهد تا بعدتر در خدمت آشپزخانه باشند، او سال‌هاست شاهین را در آشپزخانه خودش دارد اما به او پر و بال نمی‌دهد. شاهین (نوید محمدزاده) البته کمی خل وضع می‌زند، از آن طرف شهروز با سن کم موقعیت بهتری دارد، شهره هم که خواهر خانواده است مسائل خودش را دارد، این همه‌ی داستان نیست...

    پس از 13، اعترافات خطرناک ذهن من و خشم و هیاهو، این متوازن ترین حالِ سینمای سیدی است. هم فرم دارد و هم داستان. «مغزهای کوچک زنگ زده»، با حرکات پر تحرک دوربینی بازیگوش شروع می‌شود. در دقایق ابتدایی دوربین پر جنب و جوش است، برخلاف روایتی که کمی دستپاچه و سردرگم است و این سردرگمی تا پایان یک سوم ابتدایی می‌ماند. یعنی ما نمی‌دانیم داستانی درباره شاهین داریم یا مسعود یا شکور و روایت کمی دیر به شاهین (نوید محمد زاده) نزدیک می شود.


    [​IMG]


    انگار سیدی در دقایق ابتدایی نتوانسته میان بازیگوشی دوربینش و وسوسه استفاده از رنگ‌های تند و موسیقی و گسترش متوازن و توسیع درست داستان تعادل ایجاد کند. یعنی آن علایق فرمال سیدی باز هم به ضرر قصه وارد شده. این بار او قصه‌ی خوبی دارد اما درست روایت نشده است. ضعف فیلمنامه «مغزهای کوچک زنگ زده» از این لحاظ مشهود است. شاید دوربین بازیگوش انرژی خوبی ایجاد کرده باشد اما امتداد چنین فرمی به روایت فیلم آسیب زده است و عدم توازن در حرکت داستان از همین ضعف ناشی می شود.

    ضعف دوم اما محصول مشترک کارگردان و فیلمنامه نویس است؛ «شخصیت پردازی» به طور خاص شاهین و شهره، شخصیتی که نوید محمد زاده آن را اجرا کرده است البته که به دل می‌ نشیند و احتمالا جزو ماندگارهای این چند سال خواهد شد اما در حد نهایت یک تیپ است و خصیصه‌های منحصر به فردی ندارد. زبان بدن او با آن دست‌هایی که کنار بدنش منقبض شده، آن زخم روی پیشانی اش و موهایی که برای پوشاندن آن زخم روی پیشانی پایین آورده، پروتز دهانش، نحوه‌ی خاص حرف زدنش، همه المان‌هایی است که از او یک وجه تیپیکال و نه کاراکتریزه ساخته. کمی بهروز وثوقی در گوزن ها و کمی اکبرعبدی در مادر و مقادیر زیادی هم جنس همیشگی بازی نوید محمدزاده در شاهین متبلور شده که البته در سکانس‌هایی مثل سکانس ملاقات با شکور در زندان به وجد می آورد.

    اما در نهایت تیپیک است و وابسته به پیش زمینه های ذهنی مخاطب. از شاهین به شهره می رسیم که که از لحاظ موقعیت شبیه سمیه در «ابد و یک روز» است و در یک خانه متعفن فکر رفتن دارد، اما خب به اندازه او فداکار نیست و البته خیلی یاغی تر از او هم هست. او هم در نهایت یک تیپ است، گو این که ما نمی‌دانیم او چگونه این تفاوت رسیده و چرا حال متفاوتی دارد و صرف کار کردن او در یک آرایشگاه باعث این خط شکاف وسیع با خانواده شده؟ در این میان البته فرهاد اصلانی بازهم موفق شده شکور را مال خودش کند و با تسلط بی انتهایش یک شمایل شارلاتان و رذل را نه تنها با دافعه بلکه به شکلی خاکستری ایفا کرده ، مثل کاراکتر مسعود که شاید قوی‌ترین شخصیت پردازی دارد و هر چه هست همان است که باید. با بررسی کاراکترها در می یابیم که وزن تیپیک‌ها به کاراکترها می‌چربد. این‌ها همه البته در مورد شخصیت پردازی است وگرنه بازی‌ها یکدست و مسحورکننده است و این قدرت کارگردانی سیدی را نشان می‌دهد.
     
    Es_shima از این پست تشکر کرده است.
  2. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    چرا «مغزهای کوچک زنگ زده» با تمام این حرف‌ها بهترین فیلم جشنواره امسال است؟

    کما این که خیلی‌ها گفتند و نوشتند که فیلم یک کپی از «شهرخدا» برزیلی است که انصافا کپی نیست! اما در ایده‌ها وام دار است. به طور خاص شخصیت شهروز در مغزها یادآور شخصیت «تاس کوچیکه» در «شهرخدا» است و اصلا ترسیم آن فضای پاپتی‌ها و اراذل و اوباشی هم متاثر از آن فیلم است. سر بریدن مرغ و کات شدن آن به سفره و مرغ پخته شده، آب تنی در حلبی آباد و شادی های غمگین، زندگی یلخی وار، زنده به گور کردن شهره در مغزها که همسان سکانس زنده به گورکردن زن کوتوله در «شهرخدا» و فضای آشپزخانه در هر دو فیلم و... از جمله شباهت‌هاست.

    بله مغزها وام دار است و یک کولاژ است، اما با همه این تفاسیر آن فضا در یک کولاژ هوشمندانه با دغدغه‌های اجتماعی فیلمساز که متاثر از آثاری چون «ابد و یک روز» هم هست در کنار هم محصولی و جهانی تازه به مخاطبش می دهد. جهانی که از شهر خدا به ابد و یک روز رسیده (این دو لحن شدن فیلم هم یادداشتی جدا می‌طلبد) و ایرانیزه شده و با همه ضعف‌های روایی‌اش کارگردانی قابل قبولی دارد و مهم‌تر از همه این‌ها نگاهی مستقل دارد و صد البته که «مغزهای کوچک زنگ زده» را باید روی پرده سینما دید.

    در واقع این یک فیلم «سینمایی» است مثل موقعیت «رگ خواب» در جشنواره سال گذشته، چون از ابزارهای سینما استفاده شده است مثل رنگ، مثل صدا! به عنوان مثال در موسیقی از ملودی‌های فولک تغزلی تا ملودی‌های آمریکای لاتین در فیلم سهم دارند و صدا در این فیلم فقط دیالوگ نیست! یا رنگ که سیدی به درستی با بهره گیری از رنگ‌های زنده تمپوی کارش را بالا می برد و تیرگی را در داستان می گنجاند و نه در یک فیلتر خاکستری تصنعی. بماند که کارگردانی فیلم دقیق است به طور خاص در نماهای شلوغ و میزانسن‌های دشوار مثل سکانس درگیری اوباش و... خلاصه که تا این جای کار این بهترین فیلم سیدی است و این‌ها دلایل کافی است که در یک فضای مقایسه‌ای با نگاهی نسبی، «مغزهای کوچک زنگ زده» بهترین جشنواره فیلم فجر باشد
     
  3. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    نقد فیلم Chappie - چپی


    «چپی» را باید فیلم شخصیت‌محوری خطاب کرد که دیر به راه می‌افتد و ضعف‌های بسیار دارد، اما مخاطبش را به خوبی با کاراکتر اصلی داستان همراه می‌کند.
    وقتی تماشای «چپی» (Chappie) را آغاز می‌کنید، از همان ابتدا دنیای کلیشه‌ای فیلم به شدت توی ذوق‌تان می‌زند. در ساده‌ترین بیان ممکن باید گفت که سازنده‌ی اثر، به طرز کاملا مشخصی همان عناصر مرسوم فیلم‌های موجود در این سبک همچون «یک شرکت روبات‌سازی»، «مفهوم خودآگاهی»، «یک دانشمند مشتاق برای خلق هوش مصنوعی»، «روباتی که می‌خواهد انسان شود» و «یکی دوتا آنتاگونیست بی‌معنی» را برداشته و تصمیم به ساخت فیلمی گرفته که همین ابتدای کار می‌گویم که بدون شک بی‌معنی و به دور از هر پیام به درد بخور فلسفی و خاصی روایت می‌شود.
     
  4. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    این یعنی برخلاف دقایق آغازین فیلم که به شدت می‌خواهند اشاره به مفاهیم عمیق آن در ادامه‌ی کار داشته باشند، ساخته‌ی نیل بلومکمپبه معنی واقعی کلمه آن‌قدر پر شده از حرف‌ها و دیالوگ‌ها و سکانس‌هایی با مفاهیم تکراری است که همان ابتدا متوجه این می‌شوید که بهتر است آن را به عنوان داستانی نگاه کنید که هیچ مفهومی ندارد. چون این تنها راهی است که امکان لذت بردن مخاطب از فیلم در تماشای یک‌باره‌ی آن را فراهم می‌کند. با این حال، باز هم برخلاف انتظارم این‌ها کاری نکرده‌اند که «چپی» فیلمی لایق یک بار تماشا و در نوع خودش لذت‌بخش نباشد! چرا؟ چون کاراکتر اصلی فیلم یعنی چپی از لحظه‌ی تولدش تا پایان، در اوج سادگی آن‌قدر برای مخاطب دوست‌داشتنی می‌شود که دنبال کردن ساده‌ترین کارها و واکنش‌هایش در برابر دنیا نیز برای وی جذاب هستند. چیزی که نشان می‌دهد Chappie یک فیلم ضعیف شخصیت‌محور است که برخلاف تمامی عناصر دیگرش (به معنی واقعی کلمه تمامی عناصر دیگرش!)، در خلق کاراکتر اصلی خود عملکردی قابل قبول و حتی در حجم بالایی از دقایق، خارق‌العاده را به نمایش می‌گذارد.

    [​IMG]
    به جز چپی، تمام افراد حاضر در داستان آن‌قدر تک‌بعدی و تکراری هستند که صرفا حکم یک ابزار کوچک برای پیش رفتن قصه را دارند و نمی‌توان آن‌ها را «شخصیت» خطاب کرد

    البته برخلاف انتظارتان، چنین چیزی به هیچ عنوان در رابطه با دیگر کاراکترهای فیلم صدق نمی‌کند. یعنی به جز چپی، تمام افراد حاضر در صحنه آن‌قدر تک‌بعدی و تکراری به نظر می‌رسند که صرفا حکم یک ابزار داستانی کوچک برای پیش رفتن قصه را دارند و حتی برای یک لحظه، نمی‌توان آن‌ها را «شخصیت» خطاب کرد. بدتر از همه آن که فیلم‌ساز، حجم بالایی از دقایق فیلم خود را نیز به همین افراد اختصاص داده است. افرادی که تا آن‌جا که داستان می‌خواهد یک سری گنگستر درجه‌پایین حال به هم‌زن هستند و از جایی به بعد، ناگهان و بدون هیچ منطقی،‌ تبدیل به قهرمانانی می‌شوند که مخاطب وظیفه دارد برای آن‌ها ارزش قائل باشد و فداکاری‌هایشان را با جدیت دنبال کند! این در حالی است که به سبب عدم شخصیت‌پردازی برای ‌آن‌ها (عدم شخصیت‌پردازی و نه شخصیت‌پردازی بد) نه رفتارهای آزاردهنده و نه قهرمان‌بازی‌هایشان هرگز برای مخاطب به خودی خود معنای خاصی ندارند و دائما زورکی و بی‌مفهوم احساس می‌شوند. چون این افراد به مانند نام‌های عجیب‌شان مانند «نینجا» یا «آمریکا»، دائما برای مخاطب ناملموس و ناشناخته باقی می‌مانند. چرا؟ چون همواره در مقوایی‌ترین حالت ممکن به سر می‌برند و هیچ یک از تاثیراتشان در داستان، منطق صحیحی را دنبال نمی‌کند. نتیجه هم این شده که در تک به تک نقاطی از فیلم که چپی در آن‌ها حضور ندارد و مخاطب مجبور به تماشای یکی از آن‌ها می‌شود، دائما احساس خستگی و کسلی کرده و هرگز دلیلی برای تماشای مابقی فیلم پیدا نمی‌کند؛ اتفاقی که اگر ارتباط احساسی وی با چپی نبود، به تمامی دقایق اثر بسط پیدا می‌کرد.
     
  5. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    راستش را بخواهید، «چپی» از منظر بصری هم به شدت فیلمی آزاردهنده و حوصله‌سربر است. آن هم به شکلی که اغلب سکانس‌هایش را فضاهای خاکستری و بی‌احساس و محیط‌های بی‌ روح تشکیل می‌دهند. فیلم، نه جلوه‌های ویژه‌ی خاص و ارزشمندی دارد که از منظر بصری جذابش کند و نه در فیلم‌برداری و تدوین از ویژگی‌های جذب‌کننده‌ای بهره می‌برند که مخاطب به خاطر آن‌ها به پای فیلم بیاید. به جای این‌ها، فیلم پر شده از سکانس‌هایی که خسته‌کننده بودن در تک به تک‌شان موج می‌زند. سکانس‌هایی مانند تلاش دئون برای آفرینش هوش مصنوعی خاص و متمایزی که آرزویش را دارد، دعوای او با کاراکتری همچون وینسنت (که به مانند مابقی شخصیت‌های فرعی اثر در کمتر از یک خط خلاصه می‌شود)، اکشن‌هایی که در سینمای دارنده‌ی سری ترنسفورمرز در بهترین حالت حکم یک جوک زشت و مسخره را دارند و دعواهای بی‌اهمیت چند گنگستر خرده‌پا با یکدیکر، چیزهایی هستند که اغلب دقایق فیلم را به خود اختصاص می‌دهند. با این اوصاف، فیلم از نظر پیرنگ داستانی که به شدت ضعیف و تکراری به نظر می‌رسد. پرداخت تمامی شخصیت‌هایش به جز چپی هم که به سختی قابل تحمل است و از نظر بصری هم توجیهی برای تماشا شدن ندارد
     
  6. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    پس چطور ممکن است چنین ساخته‌ای آن هم وقتی هیچ یک از ویژگی‌های سینمای منتقدپسند را یدک نمی‌کشد و در سینمای عامه‌پسند روز هم حرفی برای گفتن ندارد، بتواند برای مخاطب تبدیل به اثری لایق تماشا بشود؟ سوالی که پاسخش به شکلی ناگهانی در چهل و پنج دقیقه پس از آغاز فیلم و با تولد حقیقی چپی، در برابر چشمان مخاطب قرار می‌گیرد.
    چپی از همان لحظه‌ای که به معنی واقعی کلمه زندگی‌اش را کلید می‌زند، برای مخاطب حکم شخصی خاص را پیدا می‌کند. چرا؟ چون او کاراکتری است که به جای از قبل پردازش شدن و در برابر مخاطب قرار گرفتن، همان‌گونه که فیلم می‌گوید دقیقا به مانند یک بچه در لا به لای دقایق آن متولد می‌شود و تمام مسیر شخصیت‌پردازی را آرام‌آرام و گام به گام با مخاطب طی می‌کند. به گونه‌ای که واکنش‌های طبیعی و اغلب ساده‌ی او به محیط پیرامونی‌اش نیز برای مخاطب حکم عناصری ارزشمند را دارند و نحوه‌ی نگاه او به زندگی در اغلب ثانیه‌های حضورش، تمام توجه مخاطب را به سمت خود می‌برد؛ به گونه‌ای که وی به احتمال زیاد، دیگر به خیلی از موارد بیان شده در پاراگراف‌های قبلی، توجهی نخواهد کرد
     
  7. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    نتیجه‌ی این‌ها هم چیزی نیست جز آن که ناگهان بیننده خود را در حالتی می‌یابد که گاهی با تلاش چپی برای تقلید از اطرافیانش به خنده افتاده و گاهی به عشق فراوان او به زندگی و مهربانی بی‌پایانش عشق می‌ورزد. در چنین جایی، دیگر مهم نیست اگر بعضی اتفاقات منطقی نیستند. دیگر مهم نیست اگر با سی‌پی‌یو چند پی‌اس‌فور که هرگز نمی‌فهمیم چرا «نینجا» تصمیم به برداشتن‌شان می‌گیرد، یک پروژه‌ی ناشناخته‌ در دنیای کامپیوتر انجام می‌شود. چون این‌جا، حتی برای یک لحظه هم از خودتان علت و منطق وجود پی‌اس‌فورها، روش پیدا شده برای انجام آن توسط چپی و معنی کاری که در حال انجام آن است را نمی‌پرسید و به جای این‌ها، چشم‌تان جای دیگری است؛ در سمت و سوی رباتی که پا به پای آن حیات، زندگی، یادگیری و شاید «فهمیدن دنیا» را تجربه کرده‌اید.
    در برترین فیلم‌های دنیا، شخصیت‌پردازی یکی از ابزارات داستانی قدرتمندی است که به روایت داستان کمک می‌کند، اما این‌جا داستان، تنها حکم وسیله‌ای برای شخصیت‌پردازی چپی را دارد
    اما ماجرا حتی به این‌جا هم محدود نمی‌شود
     
  8. ★PARDIS★

    ★PARDIS★ کاربر فعال انجمن کاربر عادی

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/19
    ارسال ها:
    600
    تشکر شده:
    646
    امتیاز دستاورد:
    168
    دلیلش هم آن است که حضور چپی به معنی واقعی کلمه، بر مابقی عناصر اثر نیز، تاثیر خاص خود را می‌گذارد. مثلا «نینجا» در تمام فیلم و تا پیش از تولد چپی، شخصیتی بی‌معنی و تنفربرانگیز است و هرگز برای مخاطب کوچک‌ترین ارزشی پیدا نمی‌کند. اما وقتی او با فریب دادن چپی سعی می‌کند او را راضی به انجام کاری کند که وی از درون با آن مخالف است، ارزش‌گذاری انجام‌شده برای چپی در ذهن مخاطب آن‌قدر پر رنگ می‌شود که تک به تک دیالوگ‌های رد و بدل شده مابین این دو، انگار سنگینی و ارزش خاصی پیدا کرده‌اند. به گونه‌ای که مخاطب به جای داشتن هدفی ثابت در طول فیلم، دائما همراه با چپی که چیز خاصی از دنیا نمی‌داند و لحظه به لحظه در حال تجربه و تصمیم‌گیری است، هدف خود را پیدا می‌کند. اگر هدف چپی فرار از دست یک مشت انسان بدجنس و ناراحت‌کننده باشد، چیزی جز این در آن لحظه اهمیت ندارد و اگر یک جا او انجام کاری ناممکن را می‌خواهد، بی‌توجه به منطق و امکان یا عدم امکان رخداد آن اتفاق، بیننده تنها همین را از فیلم طلب می‌کند. حاصل ارزشمندی که به سبب نحوه‌ی زیبای شخصیت‌پردازی چپی، به دست مخاطب رسیده است.